دلا
دلا ای دل مرا بیدل ُ در این سودا رهایم کن
که بیدل بهتر از بادل ُ مرا بیدل صدایم کن
من از دل ناخوشم بیدل ُ چرا بیدل نمی آیی
دلم دل دل کند ُ آیا تو می دانی؟ نمی دانی
دل من بی دل تو سر خوش و دیوانه می گردد
دل من بلبلی کآواره شد از لانه می گردد
دلا ای دل مرا بیدل ُ در این سودا رهایم کن
که بیدل بهتر از بادل ُ مرا بیدل صدایم کن
من از دل ناخوشم بیدل ُ چرا بیدل نمی آیی
دلم دل دل کند ُ آیا تو می دانی؟ نمی دانی
دل من بی دل تو سر خوش و دیوانه می گردد
دل من بلبلی کآواره شد از لانه می گردد
گل و لای تنهاییست که بر وجودم نشسته
امیدی نیست
تردیدی نیست
غرق خواهم شد
دلم می خواهد سکوتم فریاد سر دهد
سردهد تا این دل آشفته من رو به آرامی رود
نگاه تنهاییست که مرا در خود گم کرده
اما من گمشده عشق درونم
که در این خانه به تنهایی نشسته
عشق بی فرجام
که غریبی را برایم ارمغان آورده
کمکی کن ُ کمکی کن
بگیر دستان حسرتم را
امیدی نیست
صدایی نیست
تا زنم بر فلک
فریاد ُ فریاد ُ فریاد
آه محبوبم کمکم کن
که در این مرداب تنهایی غرق خواهم شد
امیدی نیست ُ غرق خواهم شد
گویی بازوانم خسته اند
میلی به شنا کردن ندارند
و چشمهایم سویی برای دیدن ندارند
و دوستی در اینجا پیدا نیست
امیدی نیست
تردیدی نیست
من در این مرداب غرق خواهم شد![]()
دلم تنگ است
دلم سنگ است
در عشق و عاشقی منگ است
الا ای عشق بی پایان
مرا دریاب شایان
مرا فریاد کن
از دل صدایم کن
بر زبانت جاریم کن ُ نام من
ای ساز من
ساده زمن دور مشو
ای جان من
ای شار زیبای دلم
در حسرت چشمان تو
در گیرمو آواره ام
چکاوکم ُ قناریم
دلم تنگ است ُ ندایی کن
نغمه سرایی کن
چقدر سخت است ُ جداییم
نگاهم کن
ببین که من درمانده ام
در گام اول مانده ام
دریاب امشب مرا
از غم جدایم کن مرا
تنها و بی کس مانده ام
در غم گرفتار شدم
دیدی که من آواره ام
تویی ایر بهاریم
ببار بر من منتظرم
درحسرت باران تو
لحظه شماری می کنم
من پافشاری میکنم
به عشق خود
با چشم خود
به انتظارت مانده ام
تو ُ ستاره ی امیدمی
روشنی دل منی
بر دل من آتش مزن
بر دل من آب مزن
با دل من ساز بزن
با من بخوان داد بزن
بزن نگاه ناوکی
ببین که من آماده ام
آماده ی عشق توأم
ساز بزن ساز بزن
مرا تو دمساز بزن
مرا تو سرباز مزن
منم که اینجا مانده ام
غریبه ای وامانده ام
بیا
من و تو ُ ما شویم
همدل و هم ساز شویم
ساز زتو ُ دل زمن
بزن که همکار شویم
یار شویم یار شویم
ازهم خبردار شویم
بهم گرفتار شویم
حلقه زنیم ما شویم
باز دلم در طوفان حوادث کم آورد
کم آورد و بغض کرد و غم خورد و سرآمد
سرامد هر دلی رفتن و کنجی نشستن است
ماندن از عشق تو دشوارترین درد من است![]()
خدا داند که من سازم دلم را دلبر دلها![]()
لابلای هر تصور که ترا می خواهد
بی آلایش و برگ
دور از هر خیال باطلی
ترا خواهم چید
مینوازم بر لب
تا کند خنده
آنکه دوسش دارم
گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه بنام تو می شود
گاهی گدای گدایی و بخت با تو نیست
گاهی تمام شهر گدای تو می شود!![]()
شاعر: نامعلوم
محبتیمیز درین اولسون
اورگیمیز سرین اولسون
بیر بیریمیزی گورمینده
گوز یاشیمیز امین اولسون
حسین جون جونمی ممنون که یادت بود![]()